تبلیغات
Geology Center - خدا و گنجشک


کدستان
درباره من
سلام من مجید دانشجوی رشته زمین شناسی هستم.هدف این مرکز کمک به دانشجویان و علاقمندان به این دانش است و هم چنان تلاش می کنم تا همیشه مطالب تازه ای از علم زمین شناسی را برای استفاده شما کاربران گرامی قرار دهم.به هر حال اگر در این مرکز کم و کاستی را مشاهده کردید از شما پیشاپیش معذرت می خواهم چون هدف من کپی کردن مطالب وب های دیگر نیست بلکه ارائه مطالبی است که بدست شخص خودم جمع آوری شده است.لطفا مطالبم را مطالعه نمایید و با نظرات خود منو برای قرار دادن مطالب بعدی کمک کنید.همچنین شما می توانید با مراجعه با لینک دعوت به همکاری منو در ارائه هر چه بهتر سایر مطالب وی کمک کنید از همتون ممنونم با تشکر
 
درباره وب




مدیر وب : مجید
پیوندهای روزانه
نظرسنجی
سطح مطالب این وب را چگونه ارزیابی می کنید؟







آمار وب
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تماس با ما
Geology Center
The First Weblog Spesial In The Nourth Khorasan
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               همکاری با ما           RSS                  ATOM
یکشنبه چهارم تیر 1391 :: نویسنده : پانته آ

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و

خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...





نوع مطلب : مطالب جالب، 
برچسب ها : خدا و گنجشک، مطالب جالب، مرکز زمین شناسی سیمانیکس، پیام نور بجنورد،
لینک های مرتبط :


جمعه ششم مرداد 1396 11:38 بعد از ظهر
I always spent my half an hour to read this weblog's posts everyday along with a mug of coffee.
سه شنبه سیزدهم تیر 1396 04:10 قبل از ظهر
Excellent post. I am facing a few of these issues
as well..
شنبه بیست و هفتم خرداد 1396 02:15 قبل از ظهر
Heya i'm for the first time here. I found this board and I find It really useful &
it helped me out much. I hope to give something back and help others like you aided me.
دوشنبه یکم خرداد 1396 08:09 بعد از ظهر
It's remarkable for me to have a web site, which is useful designed for my knowledge.
thanks admin
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب